A meeting with cabinet and parliament members …
نمی دانم آیا تا بحال از بیمارستان های روانی بازدید کرده اید یا خیراما حتی اگر جوابتان منفی باشد بی شک لااقل در فیلم های سینمایی شاهد صحنه هایی ازحوادث و اتفاقات و ماجراهای عجیب و غریب که دراینگونه آسایشگاه ها طبیعی است بوده اید ، درآخرین بازدیدی که اخیراً ازیکی ازاین آسایشگاه ها داشتم با سوژه های بسیار خاص و استثنایی برخورد نمودم که یقین دارم شنیدن داستان برایتان خالی از لطف نخواهد بود ، شاید باور نکنید اما این داستان عین واقعیت است و شخصاً شاهد آن بودم ، تشابهات میان شخصیت های این داستان و شخصیت های داستانی که سالهاست درایران شاهد آن هستیم آنقدر زیاد بود که مرا برآن داشت متنی در این مورد بنویسم و تقدیم کنم ، اسمش را داستان بگذاریم یا مقاله یا نقد چندان تفاوتی دراصل موضوع ندارد ، نتیجه گیری را در حد چند خط در انتها ارائه می کنم ، مابقی مطلب و قضاوت مثل همیشه با شماست .
داستان از این قرار است که ...
چند وقت قبل جهت پیگیری موضوعی ، کاملاً تصادفی و عجله ای سر و کارم به یکی از آسایشگاه های روانی تهران افتاد ، ازنگهبانی بسادگی رد شدم که جای تعجب داشت ، به هرحال درحال رد شدن از راهرو اصلی برای ورود به محوطه اداری بودم که آقایی با ظاهری آراسته ، مرتب و منظم ، کت و شلواری اتو کشیده ، کفش هایی واکس زده و فوق العاده مودب درحالیکه روی صندلی نشسته و اطراف را با دقت زیر نظر داشت مرا صدا کرد و با لحنی آمرانه پرسید اینجا چه می خواهید ؟خودم را جمع و جور کردم و گفتم دنبال بخش اداری می گردم ، با دست اشاره کرد به انتهای راهرو و گفت باید از آن در رد شوید و بعد به سمت راست بروید ، یک ساختمان سبز رنگ است اما ، قبل از رفتن چند دقیقه ای کنارم بنشینید ظاهراً از قوانین اینجا اطلاع ندارید من راهنماییتان خواهم کرد .
پرسیدم شما از پزشکان این آسایشگاه هستید ، با خنده گفت خیرعزیزم ، من از اعضای هیات دولت هستم و برای سرکشی به اینجا آمده ام اما شما به کسی نگویید چون می خواهم بدون جلب توجه ازهمه قسمت ها بازدید کنم ، با تعجب و در اوج ساده لوحی پرسیدم نگهبانی ، معاونی ، کسی با خود همراه نیاورده اید ، گفت خیرعرض کردم که نمی خواهم کسی مرا بشناسد ، گفتم تحسین برانگیز است و کمی تعارف رد وبدل شد که انصافاً به تعارفات بهترازمن تسلط داشت ، می خواستم عذر خواهی کنم و به راهم ادامه دهم که ناگهان مرد دیگری با کت و شلوار پیژامه نزدیک شد و خیلی محترمانه رو به مرد اولی گفت سلام جناب وزیر، آقای وزیرهم بسیارجدی و با لحنی رسمی بدون اینکه حتی جواب سلام طرف را بدهد گفت ، شما الآن باید درمجلس باشید ، مثلاً خیرسرتان نماینده ملت هستید ، لباس هایتان در شان یک نماینده مجلس نیست باید از خود خجالت بکشید ، بروید از جلوی چشمانم دور شوید ، من که تازه به اشتباه خود پی برده بودم و در دل به ساده لوحی و حماقت خود می خندیدم موضوع برایم جالب تر شد و تصمیم گرفتم نمایش را تا حد امکان دنبال کنم .
جناب وکیل کمی رنگ به رنگ شد اما با عصبانیت جواب داد ، حد و مرز خود را فراموش نکنید شما داریدبه لباس مقدس وکیل الرعایایی اهانت می کنید ضمناً جلسه هنوز رسمیت نیافته چون جناب رئیس جمهور، نماینده محترم رهبری و رئیس مجلس هنوز تشریف نیاوردند ولی بیشتر نمایندگان در حال صحبت و بررسی پیشنهادات و لوایح هستند و من رو فرستادند که به شما و بقیه هم خبر بدهم و بعد شانه ای بالا انداخت و گفت اصلاً به من چه مربوطه گور بابای همتونم کرده، می خوای برو می خوای نرو ، من میرم تو حیاط سیگارم و بکشم .
تردید داشتم که برم یا بمونم که جناب وزیر یهو از جاش پرید و مچ دست من و محکم چسبید و کشون کشون با خودش برد و زیر لب در حالیکه بدترین فحش ها رو نثار زمین و زمون می کرد گفت ، بیا بریم تو مجلس ببین چه خر تو الاغیه ، یه وضعیتی شده این مملکت که سگ صاحابش و نمی شناسه ، یه مشت پدرسوخته مفت خور و ... دورهم جمع شدن باورشون شده که می تونن غلطی بکنن اما کورخوندن این مملکت صاحب داره ، فکر کردن ما اینجا برگ چغندریم ...
خلاصه رسیدیم به یه محوطه نسبتاً وسیع که در واقع بنوعی سالن گذران وقت و قدم زدن و یه جورایی تفرجگاه بیماران و مددجویان بود ، یه سری گوشه سالن روی زمین چمبره زده بودن که احتمالاً نقش فراکسیون اقلیت رو بازی می کردن و یه سری هم روی صندلی ها ونیمکت ها نشسته بودن و در سکوت محض عین لکه ای بر روی دیوار احتمالاً به لکه ای بر روی دیوار خیره شده بودن و اگر هر چند صباحی یک بار پلک نمی زدن می شد مطمئن شد که عروسک های پارچه ای هستند و بقیه در حال قدم زدن بودن و با چنان دقت و تمرکز و وسواسی بر سر مسائل بحث می کردن ( البته بحث انفرادی !) و رگ گردن کلفت می کردن که فقط در مجلس سنای انگلستان می شد مشابهش و پیدا کرد ، من بی نوا هم با هر بدبختی که بود از یه فرصت استفاده کردم و مچ دستم و آزاد کردم و یواشکی خودم و رسوندم به یه گوشه دنج و مشغول تماشای این نمی دونم اسمشو تراژدی یا کمدی بگذارم شدم ، شما هر چی دوست دارید روش اسم بگذارید .
در فضای جنون زده پیش رو همه جور آدمی پیدا می شد ، حتی با لباس هایی مشابه دنیای حقیقی ، سردار سپاه ، امیرارتش ، جراح مغز، نماینده مجلس ، خلبان ،قاضی القضات ، آخوند ، وزیر ، پادشاه ، صدراعظم ، پیشگو ، مریخی ، رئیس جمهور ، رهبر ، امام زمان و پیغمبر و خدا و ... آدم هایی که من دیدم تا حدی به آنچه در ذهن مالیخولیا زده خود ترسیم کرده بودند باور داشتند که یقیناً اگر جایی بجز آسایشگاه روانی ملاقاتشان می کردم بیش از آنانکه این روزها در فضای حقیقی کشور می بینم آنها را می پذیرفتم .
از سرکنجکاوی با برخی از آنها به گفتگو نشستم هرچند گفتگوی دو نفره برای مجانین جذابیتی ندارد و ترجیح می دهند بیشتر در تنهایی خود و با خود به گفتگو بنشینند و بنوعی از تریبونی یک طرفه فقط و فقط آنچه را خود واقعیت می پندارند مکرراً تکرار کنند ، در بیشتر آنها رگه هایی از دانش و آگاهی و بصیرت مشاهده کردم ، بینش عمیق نسبت به مسائل و سیاست آنها در مواردی بیشتر ازکسانی بود که این روزها ادعای عقل و سیاست و درایت دارند ، موضوعات دست به دست هم دادند و من هر لحظه بیشتر کنجکاو می شدم پس برای ارضای این حس و یافتن جوابی در خور مسائل با یکی از دکترها بحثی چند دقیقه ای داشتم و علت را جویا شدم در جواب گفت ، در مورد خیلی از این افراد علت اصلی حاد شدن وضعیتشان برخورد اطرافیانشان بوده است یعنی اگر اطرافیان از همان ابتدا از راه اصولی و منطقی سعی می کردند آنها را به دنیای حقیقی باز گردانند و جایگاه واقعی آنها را یادآور شوند این احتمال وجود داشت که کارشان به اینجا نکشد ، وقتی سالها تلاش کنی به خود بقبولانی که یک وکیل مجلس یا نخست وزیر یا رئیس جمهور و یا رهبر و یا امام هستی و دیگران نیز از سر بی حوصلگی و یا سهل انگاری به شما بخندند و بگویند آری هستی بی شک دردراز مدت این توهم به یک باور بدل خواهد شد و آنوقت دیگر کاردرمان به درازا می کشد ، البته مشکلات روانی و پیچیدگی های ذهنی برخی از این بیماران تا حدی است که قابل درمان نیستند تا جاییکه ادعای تقدس دارند ولی بیشتر آنها قابل درمانند و احتمالاً قابل برگشت یا لااقل قابل کنترل ؟!
سوژه ها و اتفاقات در همان یکی دو ساعت اینقدر فراوان و مشابهت ها آنقدر زیاد بود که می توان براحتی کتابی ازآن بیرون کشید اما باتوجه به نوع رسانه ای که در آن هستیم ترجیح می دهم تا همین اندازه موضوع را جمع کنم کسی چه می داند شاید در آینده باز هم به این موضوع برگشتم و نوشتم .
بگذریم ، در حال خروج از آسایشگاه در فکرعمیقی فرو رفته بودم ، که صدایی مرا از فکر بیرون آورد ، آقایی بود با لباسی آراسته که کارت خود را به نگهبان نشان داد و گفت " من بازرس کل هستم برای بازدید آسایشگاه آمدم و ... " ، از آسایشگاه بیرون زدم ، کمی پیاده روی کردم و بعد سوار تاکسی شدم ، راننده مرد مسنی بود که با دقت به رادیو گوش می کرد و بعد با صدای بلند می خندید ، دقت و خنده های غیر عادی او مرا هم حساس کرد تا بفهمم اینهمه دقت و قهقهه بدنبالش ناشی از چیست ، از رادیو مذاکرات مجلس شورای اسلامی و مباحثات نمایندگان پخش می شد ، راننده که علامت تعجب و سوال را در چهره من دید با خنده ای ازته دل تا جایی که دست دندانش نزدیک بود بیرون بپرد گفت ، این تنها تفریح من است ، هیچ چیز بجز اخبار رادیو و تلویزیون نمی تواند مرا بخنداند و من در حالیکه از ماشین پیاده می شدم در حالیکه از شدت خنده از چشمانم اشک می آمد تنها توانستم بگویم خنداندن دیگران آنهم افرادی سختگیر در خندیدن همچون شما واقعاً یک هنر است ، پس باید شکر گذار باشیم و افتخار کنیم در دوره ای زندگی می کنیم که رجال سیاسی هنرمندی داریم ، افرادی که بدلیل تکرار و تاکید بر توهم خود و سهل انگاری و سکوت اطرافیان حال باور دارند دولتمردانی بین المللی هستند و باید مدیریت جهان را متحول کنند ، رجال سیاسی آنهم از نوع هنرمندش ...
مهرداد امیررحیمی
تهران – آبان ماه ١٣٩٠
www.mehrdadamirrahimi.blogfa.com
mehrdad.amirrahimi@facebook.com
09352498823
لینک های مرتبط گذشته :

